love-silence
asheqane-arefane
خدا گفت :نه! رها کردن کار توست توباید از آن ها دست بکشی . از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد خدا گفت:نه ! شکیبایی زاده رنج وسختی است شکیبایی بخشیدنی نیست به دست آوردنی است . ازخدا خواستم تا خوشی وسعادت ام بخشد حداگفت:نه! من به تو نعمت وبرکت داده ام حال با توست که سعادت را فرا چنگ آوری . ازخدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد خدا گفت :نه ! رنج وسختی تورا از دنیا دورتر ودورر وبه من نزدیک تر می کند. از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد خدا گفت :نه ! بایسته آن است که تو خود سر بر آوری وببالی اما من توراهرس خواهم کرد تا سودمند وپرثمر شوی. من هرچیزی را که به گمانم درزندگی لذت می آفرید ازخدا خواستم وباز خداگفت :نه! من به تو زندگی خواهم داد تا تو خود از هرچیزی لذتی به کف آری. از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم همانگونه که اومرا دوست دارد بعضی به نام عشق سکه می زنند برخی نام عشق را سکه یک پول می کنند برخی عشق را شایسته ی سکه و سکه را شایسته ی عشق نمی دانند گروهی هم به عشق سکه جان میدهند اما عشق... هیچ وقت ازسکه نمی افتد. تو خواب نداری خوراک نداری خستگی نداری درد نداری نیاز نداری بغض نداری من اشک دارم غم دارم آرزو دارم وتورادارم ... فریاد مبهم باد در گوش آسمان پیر صدا می کرد و زمزمه ی آب هم نمی توانست شعر های پژمرده را شاداب کند. فهمیدم چقدر ازهم دوریم .آنقدر که شعرهایم زود می میرند و آرزوهایم پژمرده ورتگ پریده برگ برگ به پای درخت فراموشی می ریزند و تکرار تلخ لحظه های تنهایی آشنا ترین موسیقی زندگی است. . . عیدتون مبارک!!!با آرزوی بهترین ها برای همه .... ره جوانه زدن را دوباره ساز کنیم در آن حضور که در ما شکفته با تکریم سبوی نور بنوشیم و شرح راز کنیم جناب عشق اگر میهمان دل گردید و"ان یکاد" بخوانیم ودر فراز کنیم هم او که محرم راز است وهیچ لازم نیست برای شرح غم خود زبان دراز کنیم وآن وجود که بویی نبرده است از عشق به قول خواجه نمرده بر او نماز کنیم ! شعر ازصبا عشق سنگین وبه تدریج می آید با زحمت وتلاش می ماند و.... هرگز نمی رود ! . . . نمیدونم آیاحق با اونه یا نه؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!! .... تفالی به حافظ زدم : مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی! اینجوریاست......!!!!!!!! تهی از ستاره تهی از عشق تهی از تو تهی ازمن. تمام پنجره ها گم شده بودند غریب بودند به اندازه طلوع برسر دیوارشب بیگانه بودند به اندازه لبخندبرروی لب هایم وتو بی ریابودی مثل غروب وبی صدارفتی همانند شبنم ازسر گلبرگ شقایق...! ..... عشق! زيبايي عشق به سكوته نه فرياد. زيبايي عشق به تحمله نه خرد شدن و فرو ريختن. عشق خيالي ست كه اگه به واقعيت برسه ديگه طعم شيرينشو از دست مي ده... اگر حالا تنها دلیل بودنم که مشتی خاطره از توست رانداشتم شاید... من هم می توانستم بی تفاوت دست هایم را به نشانه خداحافظی بالا ببرم وهمه چیز را به فراموشی بسپارم ... اما نگاهت بهانه ای شد برای یک عمر انتظار کشیدن ! من به هوای عشق توست که نفس می کشم بگذار دمی درهوایت نفس تازه کنم . ....
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعنی همين! "
![]()
![]()
.jpg)
ادامه مطلب
![]()
.jpg)
| Design By : Night Skin |

